سرگرمی | سرگرمی در اینترنت
سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : علیرضا

ساعت تحویل سال 1392 و طالع بینی سال مار


ساعت تحویل سال 1392 و طالع بینی سال مار+سال تحویل+طالع بینی سال مار+سال مار+سال تحویل 92
سال تحویل | طالع بینی سال مار | سال مار | سال تحویل 92
 
سایت سرگرمی

سال ۱۳۹۲ شمسی سال مار میباشد و سال تحویل امسال روز چهارشنبه ساعت ۱۴ و ۳۱ دقیقه و ۵۶ ثانیه می باشد.
عید شما مبارک

تقویم+تقویم دیواری+تفویم سال 92+تقویم سال 1392+تفویم شمسی سال 92
این تفویم به صورت فصل به فصل برای شما در موضوعات مختلف برای دانلود قرار داده می شود....
لینک دانلود تفویم کامل
 ساعت تحویل سال 92 و طالع بینی سال مار

با توجه به اینکه امسال سال مار است مشخصات متولدین این ماه را برای شما در این پست قرار داده ایم…. تخست باید بدانیم مار نماد چیست؟ مار یا همان افعی ، در افسانه های مردم مغرب زمین چهره ای منفی است . متولد سال مار اگر مرد باشند، جذاب ، احساساتی و شوخ طبع و اگر زن باشند، زیبا هستند و این زیبایی عامل کامیابی آنهاست. نقطه ضعف شخصیت مار ، انحصار طلبی در کمک به دوستان است .
 
اگر بخواهد به کسی مهربانی کند، حضور هیچ کس دیگر را بر نمی تابد؛ به طوری که شخص نیازمند از تمنای خود پشیمان می شود؛ زیرا طبیعت مار چنان اقتضا می کند که حلقه وار به دور فرد دل خواسته اش بپیچد و باعث خفگی او شود !پیش از آن که پیشنهاد یاری مار را بپذیرید، خوب بیندیشید؛ در غیر این صورت پشیمان خواهید شد. مار در لباس پوشیدن بسیار خوش سلیقه است و خود نمایی می کند.مردان متولد این سال بسیار خوش لباس و خانم مارها هم بی اندازه خود آرا هستند. مار نسبت به شریک مسایل عشقی خود ـــ حتی اگر عاشقش نباشد ـــ بسیار حسود است و آنچنان به دورش حلقه می زند تا سر انجام او را از میدان به در کند.مار هرگز عمر عزیزش را به بطالت نمی گذراند و از بد گویی و یاوه گویی گریزان است .
 
او بسیار می اندیشد و روشن فکر، فرزانه و خردمند است ؛ هر چند نیاز چندانی به استفاده از عقل و خرد خود ندارد ؛ زیرا روان و نا خود آگاه بسیار روشنی دارد که در صورت پرورش به روشن بینی و شهود می انجامد. به این ترتیب، او به فطرت و غریزه خود، بیش از استدلالات، نظرات و تجربیات دیگران اهمیت می دهد و به نظر می رسد برای شناخت جهان از حس ششم خود استفاده می کند.وی با همت و پشتکار کارها را تا پایان دنبال می کند، از تردید و بی ثباتی بیزار است و سریع و قاطع تصمیم می گیرد . برای رسیدن به هدفش، از هیچ کوششی فرو گذار نمی کند و به نظر می رسد که هیچ چیز نمی تواند او را از هدفش بازدارد.
 
مار در امور مالی و اقتصادی کمی حسابگر است ولی حس انسان دوستی اش ، سر انجام او را به همیاری با دیگران وا می دارد؛ هر چند کمک های او بیشتر معنوی است تا مادی! به هر حال، برای مار جان دادن راحت تر از پول دادن است! شگفت آن که او همیشه دم از بخشندگی می زند؛ تا آن جا که دیگر اعتبار خود را از دست می دهد و حنایش رنگ می بازد.مار در معاش بسیار خوش اقبال است و هرگز در مورد پول نگرانی نخواهد داشت. به قول معروف پول از سر و کولش می ریزد. او خود نیز به این دولتمندی اشراف دارد و خیالش از این بابت تخت است. اما اگر پولدار شود، ناخن خشکی می کند و هرگز به کسی پول نمی دهد.مارها وقتی پیر می شوند، خساست آنها به اوج می رسد.
 
مار همیشه دنبال مشاغل بی درد سر و آسان می گردد و می توان گفت تا اندازه ای تنبل است.دوران کودکی و جوانی مار معمولا آرام و بی درد سر می گذرد اما ممکن است سر پیری به فکر معرکه گیری بیفتد ؛ زیرا در این دوران ، احساسات ، طبیعت پرحرارت ونیز ماجراجویی هایش از خواب بیدار شده و آرامش دوران سالخوردگی اش را بر هم می زند.مردان متولد سال مار، چشم چران هستند؛ ولی چنین صفتی را از همسرشان تحمل نمی کنند. آنان خانواده ای پر جمعیت و شلوغ به راه می اندازند تا اطمینان حاصل کنند همسرانشان آن قدر گرفتارند که فرصتی برای چشم چرانی و هوسبازی نداشته باشند!در این میان ، عامل تعیین کننده آن است که مار در زمستان به دنیا آمده باشد یا در تابستان ؛ در گرما یا در سرما و در روز یا شب؛ زیرا طبیعت او با طوفان، سرما و باران های بهاری سازگاری ندارد.
 
ماری که در نیم روزی تابستانی و در منطقه ای گرمسیر متولد شده باشد، از ماری که در نیمه شب سرد زمستان به دنیا آمده باشد ، شادتر است. آب وهوای زاد روز متولدان سال مار ، تاثیر بسزایی در سر نوشت آنان دارد. ماری که در یک روز طوفانی به دنیا آمده باشد ، زندگی پرماجرایی خواهد داشت. معروف ترین افرادی که در این سال زاده شده اند : داروین، مونتنی، کوپرنیک، کالوین، گاندی، مائوتسه تونگ، آرتور سی کلارک، مونتسکیو ، کندی، لودیس پریل، لینکن و بادن پاول ، آندره ژید، گوستاوفلوبر و ادگار آلن پو، پیکاسو، شوبرت، ملک ناصر، بودلر و برامس . اگر متولد سال مار است شغلهای زیر برای شما مناسب است:مدیر مدرسه، استاد دانشگاه، نویسنده، فیلسوف، حقوق دان، روان پزشک، سیاستمدار، نماینده سیاسی، کارگزار بورس، غیب گو، پیشگو، طالع بین، فالگیر، جادوگر، واسطه احضار روح، کف بین، خطاط

اگر متولد سال مار هستید ماه تولد خود را بخوانید :

فروردین : افعی! او وفادار و قابل اعتماد است؛ اما جذابیتش غیر قابل انکار است.

اردیبهشت : مار پرشور و هیجان! او دمدمی مزاج ترین مارهاست.

خرداد : مار خواب آلود! او تن به هر کاری نمی دهد. باید تکانی به او داد!

تیر : مار فعال! او موجودی بی نظیر و بسیار متعادل است.

مرداد:مار زنگی! قواعد بازی را خیلی خوب بلد است و می داند چگونه از آنها استفاده کند.

شهریور : این مار مودب تر از آن است که بتواند درستکار باشد! مراقب باشید در چنبره اش گرفتار نشوید. زیرا ممکن است مسحور او شوید.

مهر : افعی شهوت انگیز! این همان ماری است که حوا را برای گاز زدن به سیب اغوا کرد!

آبان : مار مصمم! او به اهدافش خواهد رسید؛ اما زیاد جذاب نیست.

آذر : مار اندیشمند! او کمی خیال پرداز و آرمانی؛ اما بسیار هوشیار است.

دی : مار مرموز! او می تواند غیب بین و در احضار ارواح واسطه خوبی باشد.

بهمن : مار ماهی! به شدت خوددار، آرام و متین است.

اسفند : رابطه عاطفی ( زن ) متولدین سال مار

دوستان عزیز لطفا پیام های تبریک سال جدید را برای ما ارسال کنید تا در سایت قرار دهیم به اسم شما
منتظر پیام های زیبای شما هستیم


پیام ارسالی

فرستنده بهاره

بهار ثانیه ثانیه می اید…
و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد…
عید نورز را به همه تبریک میگم

************
فرستنده محمد
نون و پنیر و سبزی میبوسمت بلرزی نون پنیر و گندم یادت تو قلبه مردم نون و پنیر و فندق لبت همیشه خندون نون و پنیر و رامک! جیگر عیدت مبارک.

************

فرستنده امیر علی

و بر آمد بهاری دیگر
مست و زیبا و فریبا ، چون دوست
سبدی پیدا کن ،
پر کن از سوسن و سنبل که نکوست
همره باد بهاری بفرست :
پیک نوروزی و شادی بر دوست!

بچه ها عیدتون مبارک

***********

فرستنده لیلا

پیشاپیش ( ‘ ; ‘ ) می بوسمت (‘; ‘ ) یکی این ور ( ‘ ;’) یکی اون ور یادت باشه اولین روبوسی عیدو من کردم…پیشاپیش سال نومبارک.


منظر پیام های شما هستیم






نوع مطلب : غذا و نوشیدنی، فروشگاه، سرگرمی | کودکان، هوش، گرافیک، ورزش، تریلر، آندروید، تاریخ، موزیک، کلیپ، آموزش، رمان، آکورد گیتار، بازی - اخبار بازی، معرفی ماشین، دانستنیها، فال، سرگرمی، طنز، مستند، گالری عکس لایو، بیوگرافی، پزشکی، اخبار، موبایل و تبلت، داستان، دانلود، شعر، پیام ارسالی، ماهواره، اس ام اس، ترفند، 
برچسب ها : زمان تحویل سال، سال مار، فال سال مار، طالع بینی سال مار، زمان تحویل سال 92، سال تحویل 92، زمان تحویل سال 92 و طالع بینی،
لینک های مرتبط :

شنبه 26 اسفند 1391 :: نویسنده : علیرضا
جنگهای صلیبی | صلیب | علت جنگ های صلیبی | علت وقوع جنگ های صلیبی
یهودان و ترسایان از تو خشنود نمی شوند تا به آیین شان گردن نهی.
تحمل اسلام به عنوان دینی که توانست بخشهای گسترده ای از قلمرو مسیحیت را در شبه جزیره ی ایبِری (اسپانیا و پرتغال) و خاورمیانه به تصرف خویش در آورد برای مسیحیان بسیار دشوار بود. آنان هیچ گاه حاضر به پذیرش این واقعیت نبودند و پیوسته می کوشیدند تا سرزمینهای از دست رفته ی خویش را باز پس گیرند؛ اما قدرت دولتهای اسلامی دستیابی به هر گونه توفیقی را در این راه از آنان سلب کرده بود. در دورانی که دولتهای اسلامی، هر یک در قلمرو خودش از اقتدار و یک پارچگی برخوردار بودند، مسیحیان را توان تعرض به آنان نبود، ولی ناتوانی این دولتها و حاکم گشتن آشوب و پراکندگی در میان مسلمانان و دست اندازی آنان به قلمروهای یکدیگر، موجب ضعف همه آنان گشت و به مسیحیان فرصت داد تا آرمان دیرینه ی خویش را تحقق بخشند و ضمن بازپس گیری قلمرو پیشین خود، با حضور در کشورهای اسلامی چنان ضربه ای بر پیکر جهان اسلام وارد آوردند که آثار ویرانگر آن تا به امروز نیز باقی بماند!

علل و انگیزه ها
در پیدایش جنگهای صلیبی علل و عوامل چندی دخیل بوده است که از آن جمله به علتهای تاریخی، دینی، اقتصادی و استعماری می توان اشاره کرد. می دانیم که در جنگهای صلیبی گروه های اجتماعی گوناگون اروپایی شرکت داشته اند و به طور طبیعی همه از یک انگیزه برخوردار نبودند. در حالی که مردمان عامی با انگیزه ی زیارت مکانهای مقدس بیت المقدس به جرگه ی لشکریان صلیب می پیوستند، اشراف و نجیب زادگان اروپایی سودای تشکیل مستعمره در سرزمینهای شرقی را در سر می پروراندند و پاپها در اندیشه ی گستردن دامنه ی نفوذ خویش در بیزانس و خاورمیانه بودند. به این ترتیب مجموعه ی دلایلی که در ذیل به شرح می آید، دست به دست هم داد و جنگی دویست ساله را بر ملت اسلام تحمیل کرد.
1 ـ دلایل تاریخی
آغاز جنگهای صلیبی در اصل به تلاش اروپاییها و ملتهای مسیحی به ویژه اسپانیائیها برای بازپس گیری سرزمینهای از دست رفته شان به دست اعراب در جنگهای موسوم به استراد Reconquests باز می گردد. پس از تهی شدن سرزمین اندلس از دولتهای اسلامی قدرتمند و افتادن زمام امور آن سرزمین به دست ملوک الطوایف، روزگار نکبت مسلمانان فرا رسید و مسیحیان شمال اسپانیا که از دیرباز با مسلمانان در حال زد و خورده بوده و انتظار فرا رسیدن چنین روزی را می کشیدند، آغاز به پیشروی در قلمرو آنان کرده و شهرهای جنوبی را ، که در دست حکمرانان پراکنده و ناتوان مسلمان بود، یکی پس از دیگری به تصرف درآوردند.
در بحبوحه ی همین جنگها، امپراتور روم شرقی، الکسیس کومنیستی، پیکی نزد پاپ اوربن دوم فرستاد و در مقابل تهاجم مرزی ترکان سلجوقی ـ موسوم به سلاجقه ی روم ـ درخواست کمک کرد. در پی آن پاپ در سال 1095 م در اجتماعی مذهبی در کلرمون فرانسه، از ملل مسیحی خواست تا با تشکیل سپاهی گران از سراسر اروپا، سرزمینهای از دست رفته در شرق را بازپس بستانند، ترکان را از آسیای صغیر بازپس بنشانند و راه زیارت به اماکن مقدس را بگشایند و آنها را از چنگ مسلمانان آزاد گردانند؛ و به این ترتیب جنگ اول صلیبی آغاز گردید.
2 ـ دینی
می دانیم که با لشکر کشی مسلمانان به قلمرو امپراتوری روم در روزگار خلیفه ی دوم (سال 17هـ ) سرزمینهای سوریه و فلسطین و از جمله بیت المقدس به دست مسلمانان افتاد. زیر تأثیر روحیه و رویه تساهل و تسامح اسلامی نسبت به اهل کتاب ، خلفا و کارگزاران مسلمان همواره نسبت به زایران مسیحی که از سراسر اروپا عازم بیت المقدس می گشتند خوشرفتار بودند. مسیحیان به ویژه در دوران خلفای بنی عباس در کمال آزادی و امنیت به سرزمین قدس آمد و شد می کردند و از کوثر معنویت مکانهای مقدس خود سیراب می گشتند. هارون الرشید که با شارلمانی، پادشاه فرانسه، روابط دوستانه داشت، برای اطمینان بخشیدن به زایران مسیحی، کلیدهای بیت المقدس را برای وی ارسال داشت؛ و زایران مسیحی تنها به ازای پرداخت مبلغی ناچیز، بدون هیچ مزاحمتی، به سرزمین قدس سفر می کردند. این وضعیت در دوران فاطمیها ـ که قدس را از بنی عباس گرفته بودند ـ نیز ادامه داشت، تنها در زمان خلیفه الحاکم فاطمی نسبت به زایران سخت گیری می شد؛ که آن نیز در دوران جانشینان وی بر طرف گردید و اوضاع بار دیگر رو به آرامش نهاد.(1)
پس از دستیابی ترکان سلجوقی بر آسیای صغیر و تصرف سرزمین فلسطین به وسیله ی آنان اوضاع دیگرگون شد. ترکها هم به قلمرو امپراتوری بیزانس دست اندازی می کردند و هم زایرانی را که از اروپا عازم بیت المقدس بودند مورد آزار و اذیت قرار می دادند. در دوران حاکمیت آنان مسیر کاروانهای زیارتی نا امن گردید و دسته های زایر پیوسته در طول مسیر غارت می شدند. در آناتولی عبور کاروانهای زیارتی تنها با همراه داشتن نیروی مسلح امکان پذیر بود و راهزنان پیوسته در راه زایران کمین و آنان را غارت می کردند. کسانی هم که از موانع طول مسیر جان سالم به در می بردند، به وسیله ی حکمرانان محلی اموالشان گرفته می شد و با دست تهی به اروپا باز می گشتند. ناگفته نماند که مسلمانانی هم که از سرزمینهای اسلامی به زیارت قدس می آمدند از این قاعده مستثنی نبودند و اغلب به همین سرنوشت دچار می گشتند.(2)
دشواری کار زیارت به جایی رسیده بود که رفتن به بیت المقدس از سوی اربابان کلیسا به عنوان کفاره ی گناه گناهکاران تلقی می گردید؛ و چون در آن روزگار از این قبیل افراد در اروپا بسیار بودند، شور و شوق به زیارت در میان عامه ی مردم رو به فزونی نهاد. چنان که گوستاو ـ لوبون در این باره می نویسد:
زیارت بیت المقدس تا این درجه سخت و خطرناک شده بود که کشیشان آن را کفاره ی گناهان گناهکاران مسیحی قرار داده بودند. واقعاً در آن زمان اشخاص گناهکاری که مرتکب معاصی کبیره شده باشند زیاد یافت می شد. این بود که به واسطه ی خوف و شدت هراسی که از عذاب جهنم و محشور شدن با شیاطین داشتند، بر عده ی زائرین بسیار افزوده شده بود. به استثنای چند نفر اشخاص راسخ العقیده، اکثر زائران بیت المقدس از جمله ی مردم شریر و فاسدی بودند که فطرتاً از هیچ گونه شرارت و جنایتی روی گردان نبودند و محض خوف و وحشت از سوختن در آتش جهنم این مسافت دور و دراز را طی می کردند.(3)
آتش چنین اشتیاقی در دل جنگجویان نخستین جنگ صلیبی نیز شعله ور بود. آنان بسیار شادمان بودند از اینکه مال و جان خویش را در راه آزاد سازی بیت المقدس و تسهیل امر زیارت از کف می دهند. اما در دوره های باز پسین انگیزه ها به طور کامل دگرگون شد و کسانی که عازم بیت المقدس بودند، بیش از شوق زیارت و کسب معنویت، شور جنگ و عشق دستیابی به غنیمت را در سر می پروراندند.
3 ـ اقتصادی
در آستانه ی جنگهای صلیبی، نظام اجتماعی حاکم بر کشورهای اروپایی ارباب و رعیتی بود. رفتار ستمگرانه ی اربابان نسبت به رعایا و تضییع حقوقشان به هر صورت ممکن ، رعیت فلاکت زده را که اخبار مربوط به رفاه و رونق اقتصادی سرزمینهای اسلامی و شرقی را از زبان زائران بیت المقدس شنیده بودند ، به انگیزش درآورد تا در جستجوی زندگانی بهتر در زمره ی سپاه صلیب درآیند، باشد که به نوایی برسند و زندگانی شان رونقی بگیرد. آلبرماله در این باره می نویسد:
«بسیاری به ارض قدس نرفتند جز به همان نظر که امروز مهاجرین آلمان، ایتالیا و انگلیس به اتازونی، برزیل و آرژانتین می روند تا ملکی به دست آورند و به راحت گذران کنند. این وضع در دوره ی جنگهای صلیبی پیش آمده بود. چنان که سرکردگان راه می افتادند تا امارتی تسخیر کنند و رعایا به این امید می رفتند تا قطعه خاکی تحصیل کرده به آزادی روزگار بگذارنند».(4)
رانسیمان عشق به ماجراجویی را نیز در این حرکت دخیل می داند و می نویسد:
«عشق عمیقی به ماجراجویی وجود داشت. این گونه وظیفه دینی که با نوید تحصیل آب و خاکی در مناطق جنوب همراه بود، فرصتی بسیار مناسب و مغتنم می نمود. کلیسا حق داشت از گسترش این جنبش خوشنود باشد، مگر نمی شد آن را در مرزهای خاوری عیسویان نیز به کار انداخت».(5)
4 ـ استعماری
از دیگر انگیزه هایی که مورخان به ویژه با توجه به پیامدهای این جنگها در سرزمینهای اسلامی، بر شمرده اند، انگیزه¬های استعماری است؛ به این معنا که جنگهای صلیبی گر چه ظاهری دینی داشتند، اما در حقیقت دنیوی بودند و درصدد بودند تا قلمرو امپراتوری روم شرقی و نیز سرزمینهای اسلامی را به مستعمره هایی اروپایی تبدیل کنند. دکتر نسیم یوسف در این باره چنین نوشته است:
«اگر بگوییم که جنگهای صلیبی زیر پوشش و نام دین، برای تحقق هدفهای توسعه طلبانه ی دراز مدت چه در جهان عرب و چه در امپراتوری وقت روم شرقی بر پا شد، سخنی دور از واقعیت نگفته ایم. در حقیقت عامل دین این حرکت را تغذیه می نمود و سوخت لازم را برای پیشبرد آن فراهم می کرد.
یکی از هدفهای این جنگها دست یازیدن به قلمرو گسترده ی امپراتوری روم بود که ترکان سلجوقی و دیگر همسایگان بر بخشهای آن یکی پس از دیگری استیلا می یافتند. هیچ بعید نیست که قصد پاپها و غرب کاتولیک، هنگام دعوت به حمل صلیب این بوده باشد که با ضمیمه ساختن قلمرو امپراتوری روم و دستیابی به پایتخت آن یعنی قسطنطنیه و دادن رنگ لاتینی به آن و تحمیل مذهب کاتولیک یعنی مذهب روم غربی به آن، اندیشه ی احیای دوباره ی امپراتوری مقدس را در سر می پروارندند ـ چنان که رویدادهای سالهای بعد آن را تایید می کند. لیکن هدف اصلی این جنگها رسیدن به هدفهای استعماری در جهان عربی [اسلامی] بود که می خواستند وحدتش را از میان ببرند و قدرتش را در هم بشکنند؛ و با این روش نفوذ و بقای استعمار را در منطقه تضمین کنند».(6)

دیدگاه مونتگمری وات درباره ی جنگهای صلیبی
دکتر مونتگمری وات، جنگهای صلیبی را به دو عامل ایده آلیسم مذهبی و گرایشها و نیروهای مذهبی نسبت می دهد. در حقیقت دیدگاه وات جمع بندی همه ی عوامل پیش گفته یعنی تاریخی، دینی، اقتصادی و استعماری است. وی در این باره چنین نوشته است:
«از آنچه که قبلاً در خصوص رشد عقاید صلیبی گفته شد بر می آید که در این عقاید ـ که پس از سال 1095 م متحول شدند ـ رگه های مختلفی از ایدآلیسم مذهبی دیده می شدند. از اینها گذشته، بعضی از گرایشها و نیروهای دنیوی نیز در هدف جنگهای صلیبی برای گرفتن اماکن مقدسه از راه لشکرکشیهای نظامی راه یافته بود. اکثر نواحی اروپای غربی از نوعی سعادت عظیم مادی برخوردار بودند، تجارت شکوفا شده و ثروت رو به افزایش بود. یک نوع خوشدلی و اتکای به خود در میان آنها موج می زد. با وجود این زندگی برای بعضی اقشار جامعه بسیار مشکل بود. مثلاً بسیاری از فرزندان نجبا و اشراف وجود داشتند که املاک خانوادگی حالا دیگر برای اهداف زندگی آنان کافی نبود. به همین دلایل و دلایل دیگر بیشترین نیروی طبقات بالای جامعه در جنگ با همدیگر صرف می شد. پاپها به دنبال تعادل [و پایداری] صلح و صفا در سرزمینهای کاتولیک مسیحی بودند و دریافته بودند که این مسأله از راه لشکر کشی نظامی علیه کفار حاصل می شود. در اواخر قرن یازدهم نیز تجارت شوالیه های نورمنی در جنوب ایتالیا نشان داد که شوالیه های مسلح دارای قدرت نظامی زیادی هستند. چرا که چند شوالیه متحد توانسته بودند مناطق وسیعی را تحت سلطه ی خود درآورند و در این رهگذر املاک تازه ای دست و پا کنند. با وجود این، همه ی این عوامل مبیّن این نیست که چرا جنگهای صلیبی به طرف بیت المقدس و علیه مسلمانان هدایت شد و چرا مثلاً برای گسترش مسیحیت در طرف شمال شرقی اروپا به کار نرفت. از نقطه نظر مذهبی در این میان مسأله ی زیارت وجود داشت و برای مسیحیان زیارت بیت المقدس یک مسأله ی ایده آل بود؛ و از نقطه نظر دنیوی نیز جاه طلبیهای بازرگانی چند تا از شهرهای ایتالیا نقش زیادی در این رابطه بازی می کرد».(7)
وی در جای دیگر می نویسد:
«مسیحیان مدتها به جنگهای صلیبی چون هاله ای دل انگیز می نگریستند. این جنگها با شوق مذهبی سده ی یازدهم و نیز با ایده آل مسیحیت از جوانمردی شهوارانه قرین گردید. این مطلب در بخش اول نمایشنامه هنری چهارم، آنجا که پادشاه مصمم می شود تا در جنگ صلیبی شرکت جوید به خوبی توصیف شده است. به ویژه آنکه انگیزه ی او از انجام این کار نه تنها پایان دادن به جنگ داخلی میان مسیحیان، بلکه ادای وظیفه ی مسیحی بودن است:
... از همین رو ای دوستان
به سوی مزار مسیح که ما اینک سرباز او هستیم،
زیر صلیب مقدسش به خدمت خوانده شده ایم و پیمان نبرد بسته ایم
بی درنگ گسیل خواهیم داشت ارتشی از انگلیسیان را
که بازوانشان در زهدان مادرانشان شکل گرفته
تا مشرکان را از آن سرزمینهای مقدس بیرون رانند
که همان پاهای متبرک بر آنها گام نهاد
که هزار و چهارصد سال پیش برای نجات ما بر صلیب جانگزا میخکوب شد».(8)
ولی باید توجه داشت که با وجود تأثیر انکارناپذیر هر یک از عوامل یاد شده، علت اصلی جنگهای صلیبی چیزی فراتر از آنها یعنی دشمنی دیرینه و تاریخی مسیحیان نسبت به اسلامو مسلمانان بود. آنان زیر تأثیر، همین انگیزه حاضر بودند که به تعبیر شکسپیر«بر اختلافات میان خودشان نقطه ی پایان بگذارند» و بازوانی را که در زاهدان مادران نیرومند آفریده شده بود در راه مبارزه با اسلامیان به کار گیرند.
جای هیچ گونه انکاری نیست که وجود روحیه ی اسلام ستیزی در مسیحیت موجب پیدایش جنگهای صلیبی و تداوم آن تا به امروز گشته است؛ و چونان آتشفشان هر از چندگاه یک بار از دل سردمداران مسیحی فوران می کند و سرزمینهای اسلامی را دستخوش ویرانی و نابودی می گرداند. امروزه نیز انگیزه ها و علل یاد شده همچنان پابرجاست. هنوز هم دولتهای مسیحی به تنها منبع اقتصادی مسلمانان یعنی نفت چشم دارند و برای تداوم جریان آن به سوی کارخانه هایشان به هر اقدامی دست می زنند. زایران مسیحی در روزگار ما گروه گروه به اسرائیل آورده می شوند و تعصب مذهبی در آنان زنده نگه داشته می شود. نقش فعالیتهای ویرانگر دولتهای اروپایی در سرزمینهای اسلامی بر هیچ کس پوشیده نیست و از همه شرم آورتر اینکه، این همه بیداد در زیر پوشش تأمین نظم و امنیت جهانی، رفاه عمومی و صدور آزادی و دموکراسی به ملتهای رشد نیافته صورت می پذیرد!




نوع مطلب : دانستنیها، داستان، 
برچسب ها : جنگهای صلیبی، صلیب، علت جنگ های صلیبی، علت وقوع جنگ های صلیبی،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 20 اسفند 1391 :: نویسنده : علیرضا

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان عاشقانه، داستان عشق، اثبات عشق، داستان زیبا، داستان،
لینک های مرتبط :

شنبه 12 اسفند 1391 :: نویسنده : علیرضا

داستان عاشقانه احساسی بسیار زیبا برای شما آماده کرده ایم امیدواریم از این داستان عاشقانه خوشتان بیاد

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

 

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

 

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

 

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

 

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش

بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز

مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

 

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از

رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

 

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

 

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در

وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر

روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

 

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی

اش میشد !

 

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

 

انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

 

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

 

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم  ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

 

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه

های من بود ؟!

 

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!

 

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

 

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

 

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او

بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

 

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و

 

از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

 

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

 

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم

توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته

بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

 

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :

 

( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )

 

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده

بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .

 

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر

پوچم ، میخندید.

 

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای

آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

 

_ سلام مژگان . . .

 

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

 

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

 

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .

 

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته

بودم .

 

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

 

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

 

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه

کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

 

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه

سنگین را تحمل کنم .

 

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

 

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

 

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

 

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه

کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

 

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما

 

قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از

حلش عاجز بودم کمک کند .

 

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که

چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

 

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی

خشکیده که بوی عشق میداد .

 

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .

 

( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

 

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … )

 

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست ….

 

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش

عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

 

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته

ایم..! “





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، داستان احساسی، داستان عاشقانه و احساسی، داستان عاشقی، داستان زیبا، داستان گل،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 7 اسفند 1391 :: نویسنده : علیرضا
روز مهمانی بود من هم عین همه دختر ها لباس ها یم

 

 را آماده کرده بودم همان لبا س قرمزی را می خواستم

 

 بپوشم که 1 ماه بود روی آن کار کرده بودم و با چرخ هندلی

 

 ام که خیلی هم قدیمی شده بود دوخته بودمش و با سنگ

 

 های گران قیمت روی سینه اش را سنگ دوزی کرده بودم

 

لباسی قرمز با دنباله توری که اگرچه یقه اش باز بود اما در

 

 نوع خودش تک بود رفتم جلوی آینه دستی به موهای مجعد

 

 مشکی ام کشیدم که انقدر بلند بود روی سینه و کمرم را پر

 

 کرده بود یک گل سر قرمز توری هم که مادر برایم خریده

 

 بود را به سرم زدم  سینه ریز بلریانم گردنم را ستاره باران

 

 کرده بود گوشواره ی الملاسم هم روی گوشم که کمی

 

 از موهایم آن را پوشانده بود خود نمایی میکرد به سراغ

 

 کمد رفتم و کفش عروسکی پاشنه دارم را که برادرم از

 

 آخرین سفرش برایم آورده بو د و همه جایش پر از اکریل

 

 بود را به پا کردم و یاد پرنسس های در داستان ها افتادم

 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان عشق، داستان عشق بازی، داستان زیبا، داستان عاشقانه،
لینک های مرتبط :

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
داستان
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، داستان زیبا، داستان جذاب، داستان عشق،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: نویسنده : علیرضا
با میلاد مبارک و پرمیمنت حضرت ختمی مرتبیت محمد مصطفی (ص) که به روایت اهل سنت در دوازدهم و به روایت اهل تشیع در هفدهم ربیع الاول اتفاق افتاد، دنیا برخود می بالید چرا که آخرین سفیر الهی چشم به عرصه گیتی گشوده بود... ، مقاله حاضر گفتار کوتاهی است پیرامون تولد و دوران کودکی پیامبر اسلام.   

... شهر مكه‌ در ظلمت‌ و سكوت‌ سنگینی‌ فرو رفته‌ بود و اثری‌ از حیات‌ وفعالیت‌ به‌چشم‌ نمی‌خورد، تنها ماه‌، مطابق‌ معمول‌ آرام‌ آرام‌ از پشت‌ كوههای‌ سیاه‌ اطراف‌، بالا آمده‌ و شعاع‌ كمرنگ‌ و لطیف‌ خود را بر روی‌ خانه‌های‌ ساده‌ و خالی‌ از تجمّل‌ و همچنین‌ ریگزارهای‌ دور شهر، پهن‌ می‌كرد.

 كم‌كم‌ شب‌ از نیمه‌ گذشت‌ و نسیم‌ لذت‌بخش‌ و مطبوعی‌ سرزمین‌ تفتیدة‌ حجاز را فرا گرفت‌ و آن‌ را برای‌ مدت‌ كوتاهی‌ آماده‌ی‌ استراحت‌ ساخت‌، ستارگان‌ هم‌ در این‌ هنگام‌ به‌این‌ بزم‌ بی‌ریا رونق‌ و صفا بخشیده‌ و به‌ روی‌ ساكنان‌ شهر مكه‌ لبخند می‌زدند!

 كرانة‌ افق‌ مكه‌ در آستانة‌ سپیدة‌ سحر بود، ولی‌ هنوز سكوت‌ ابهام‌آمیزی‌ بر شهر حكومت‌ می‌كرد و همه‌ در خواب‌ بودند، فقط‌ آمنه‌ بیدار بود و دردی‌ را كه‌ در انتظارش‌ بود احساس‌ می‌كرد... درد رفته‌ رفته‌ شدیدتر شد... ناگهان‌ چند بانوی‌ ناشناس‌ و نورانی‌ را در اطاق‌ خویش‌ دید كه‌ بوی‌ خوشی‌ از آنان‌ به‌ مشام‌ می‌رسید. متحیر بود كه‌ ایشان‌ كیانند و چگونه‌ از در بسته‌ داخل‌ شده‌اند؟!...

 طولی‌ نكشید كه‌ نوزاد عزیزش‌ به‌ دنیا آمد و بدین‌ترتیب‌ دیدگان‌ «آمنه‌» پس‌ از ماهها انتظار در سحرگاه‌   هفدهم‌ ربیع‌الاول‌ به‌ دیدار فرزندش‌ روشن‌ شد.

 همه‌ از این‌ ولادت‌ خوشحال‌ بودند، ولی‌ در این‌ هنگام‌ كه‌ «محمد، صلّی‌الله علیه ‌وآله‌» شبستان‌ تاریك‌ و خاموش‌ آمنه‌ را روشن‌ می‌كرد جای‌ همسر جوانش‌ «عبدالله» خالی‌ بود چون‌ او در بازگشت‌ از سفر شام‌ در مدینه‌ درگذشته‌ و در همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ شده‌ و آمنه‌ را برای‌ همیشه‌ تنها گذاشته‌ بود  .

 «محمد، صلّی‌الله علیه‌ وآله‌» به‌دنیا آمد و همراه‌ با ولادت‌ او حوادثی‌ در آسمان‌ و زمین‌ و مخصوصاً در مشرق‌
 كه‌ مهد تمدن‌ آنروز بود، پدیدار گردید.

 كاخ‌ با عظمت‌ انوشیروان‌ كه‌ شبحی‌ از قدرت‌ و سلطنت‌ ابدی‌! را در نظرها مجسم‌ می‌كرد و مردم‌ به‌ آن‌ و صاحبش‌ چشم‌ دوخته‌ بودند، آنشب‌ لرزید و چهارده‌ كنگرة‌ آن‌ فروریخت‌ و آتشكدة‌ فارس‌ كه‌ شعله‌های‌ آتش‌ آن‌ هزار سال‌ زبانه‌ می‌كشید یكباره‌ خاموش‌ شد.

 خشكیدن‌ دریاچة‌ ساوه‌ نیز منطقة‌ عظیم‌ دیگری‌ را بیدار كرد!

 حلیمه‌ دایة‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌

 اعراب‌ كودكان‌ خویش‌ را پس‌ از تولد به‌ دایه‌ای‌ در میان‌ قبایل‌ اطراف‌ شهر می‌سپردند تا هم‌ در هوای‌ آزاد و در محیط‌ طبیعی‌ صحرا پرورش‌ یابند و هم‌ لهجة‌ فصیح‌ عربی‌ را ـ كه‌ در آن‌ زمان‌، اصیل‌ترین‌ جلوة‌ آن‌ در صحرا یافت‌ می‌شد فرا گیرند.

 ازطرفی‌ چون‌ آمنه‌ برای‌ تغذیة‌ فرزندش‌ شیر نداشت‌، «عبدالمطلب‌» پدر بزرگ‌ و كفیل‌ «محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌» به‌ فكر افتاد بانویی‌ محترم‌ و مطمئن‌ را برای‌ نگهداری‌ محمد عزیز، یادگار فرزندش‌ عبدالله، استخدام‌ كند و پس‌ از تحقیق‌ كافی‌ «حلیمه‌» را كه‌ از قبیله‌ی‌ «بنی‌سعد» (قبیله‌یی‌ كه‌ به‌ شجاعت‌ و فصاحت‌ معروف‌ بود) و از زنان‌ پاكدامن‌ و اصیل‌ به‌شمار می‌آمد، برای‌ این‌كار انتخاب‌ كرد.

 حلیمه‌، محمد را به‌ قبیلة‌ خود برد و چون‌ فرزند خویش‌ در مراقبت‌ او می‌كوشید.«قبیلة‌ بنی‌سعد» مدتی‌ بود كه‌ در صحرا گرفتار قحطی‌ بودند و صحرای‌ خشك‌ و آسمان‌ خشك‌تر، فلاكت‌ و فقر آنان‌ را افزون‌ ساخته‌ بود.

 از روزی‌ كه‌ «محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌» به‌ خانة‌ حلیمه‌ رفت‌، خیر و بركت‌ به‌ او رو آورد و زندگی‌ او كه‌ با فقر و تنگدستی‌ می‌گذشت‌، رو به‌ بهبود گذارد و چهرة‌ رنگ‌پریدة‌ او و فرزندانش‌ نور و طراوتی‌ پیدا كرد. پستان‌ خشك‌ او پر از شیر شد و مرتع‌ گوسفندان‌ و شتران‌ آن‌ ناحیه‌ خرّم‌ گشت‌. درحالیكه‌ پیش‌ ازآن‌ مردم‌ بسختی‌ زندگی‌ می‌كردند.

 «محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌»، خود نیز بیش‌ از دیگر كودكان‌ رشد می‌كرد و از آنها چابكتر می‌دوید و مانند آنها شكسته‌ حرف‌ نمی‌زد

چنان‌ میمنت‌ و بركت‌ با او همراه‌ بود كه‌ اطرافیانش‌ بسهولت‌ این‌ حقیقت‌ را درمی‌یافتند و به‌ آن‌ معترف‌ بودند؛ به‌طوری‌ كه‌ حارث‌ همسر حلیمه‌ به‌ او می‌گفت‌: آیا می‌دانی‌ چه‌ فرزند مباركی‌ نصیب‌ ما شده‌ است‌؟...

 محمد، صلّی‌الله علیه ‌وآله‌، در طوفان‌ حوادث‌

 تازه‌ شش‌ بهار از عمر «محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌» می‌گذشت‌ كه‌ مادرش‌ آمنه‌ برای‌ دیدار بستگان‌ خود و شاید زیارت‌ قبر شوهرش‌ عبدالله شهر مكه‌ را ترك‌ گفت‌ و به‌اتفاق‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، به‌سوی‌ مدینه‌ روان‌ گشت‌ و پس‌ از دیدار از نزدیكان‌ خویش‌ و تجدید عهد با مزار همسرش‌، پیش‌ از رسیدن‌ به‌ مكه‌ در محلی‌ به‌ نام‌ «ابواء» درگذشت‌.

 بدین‌ترتیب‌ محمد، صلّی‌اللهعلیه‌وآله‌، در سنینی‌ از عمر كه‌ هر كودكی‌ احتیاج‌ فراوان‌ به‌ محبتهای‌ سرشار پدر و دامان‌ پرمهر مادر دارد این‌هر دو را ازدست‌ داد.

 سیمای‌ محمد، صلّی‌الله علیه ‌وآله‌

 همانطوریكه‌ ولادت‌ پیامبر اسلام‌، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، و حوادث‌ بعد از آن‌ خارق‌العاده‌ بود همچنین‌ گفتار و كردار دوران‌ كودكی‌ آن‌ حضرت‌ او را از سایر كودكان‌ ممتاز می‌ساخت‌.

 ابوطالب‌ عموی‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، می‌گفت‌: هرگز از محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، دروغ‌ و كار ناشایست‌ و جاهلانه‌ ندیدیم‌، نه‌ بیجا می‌خندید و نه‌ سخنان‌ بیهوده‌ می‌گفت‌ و بیشتر تنها بود.

 هنگامیكه‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، هفت‌ساله‌ بود یهود گفتند ما در كتابهایمان‌ خوانده‌ایم‌ كه‌ پیامبر اسلام‌ از غذای‌ حرام‌ و شبهه‌دار اجتناب‌ می‌نماید، خوب‌ است‌ او را امتحان‌ كنیم‌. لذا مرغی‌ ربودند و برای‌ ابوطالب‌ فرستادند، همه‌ از آن‌ خوردند چون‌ نمی‌دانستند، ولی‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، به‌ آن‌ دست‌ نزد، وقتی‌ علت‌ آن‌ را پرسیدند در جواب‌ فرمود: آن‌ حرام‌ است‌ و خداوند مرا از حرام‌ حفظ‌ می‌فرماید... سپس‌ مرغ‌ همسایه‌ را گرفته‌ و فرستادند به‌ خیال‌ اینكه‌ بعداً پولش‌ را بپردازند آن‌ حضرت‌ باز هم‌ میل‌ نكرد و فرمود این‌ غذا شبهه‌ناك‌ است‌ و... آنگاه‌ یهود گفتند این‌ طفل‌ دارای‌ شأن‌ و مقام‌ عالی‌ و ارجمندی‌ است‌.

 بزرگ‌ قریش‌ «عبدالمطلب‌» با محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، مانند سایر كودكان‌ رفتار نمی‌كرد، بلكه‌ برای‌ او مقام‌ و مرتبه‌ای‌ رفیع‌ قائل‌ بود.

 هنگامیكه‌ برای‌ عبدالمطلب‌ جایگاهی‌ در كنار كعبه‌ ترتیب‌ می‌دادند و فرزندانش‌ اطراف‌ جایگاه‌ مخصوص‌ را احاطه‌ می‌كردند عظمت‌ و ابهت‌ او مانع‌ بود كه‌ شخصی‌ به‌ آنجا وارد شود، ولی‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، مقهور آن‌ جلال‌ و جبروت‌ نمی‌شد و یكراست‌ به‌ جایگاه‌ مخصوص‌ می‌رفت‌. عبدالمطلب‌ به‌ فرزندانش‌ كه‌ مانع‌ ورود محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، می‌شدند می‌گفت‌: پسرم‌ را رها كنید، به‌ خدا سوگند او دارای‌ شأن‌ عظیمی‌ است‌...

 آنگاه‌ محمد، صلّی‌الله علیه‌وآله‌، با بزرگ‌ قریش‌ عبدالمطلب‌ می‌نشست‌ و با او به‌ سخن‌ می‌پرداخت‌.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان پیامبر، داستان زندگی پیامبر، داستان تولد پیامبر،
لینک های مرتبط :

جمعه 29 دی 1391 :: نویسنده : علیرضا
شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...

 

بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .

 


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه واقعی، داستان عاشقانه غمگین،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
درباره وبلاگ


در اینترنت دونبال چی هستی سرگرمی زود بیا ببین چه خبره اینجا

مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
شما کدوم موضوع را بیشتر دوست دارید ؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic