سرگرمی | سرگرمی در اینترنت
شنبه 7 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل دوم

با کشته شدن علی حالم به کلی دگرگون شد.صحنه منفجر شدنش هیچ وقت یادم نمیره...جوری تیکه تیکه شد که حتی نتونستن سرشو پیدا کنن!تنها چیزی که ازش موند یه دست بود،وقتی اینو شنیدم حالم بد شد و از سنگر بیرون اومد و یه گوشه ای بالا اوردم.مرتضی اومد کنارم وایساد و گفت:
_خیلیا اینجوری شهید شدن برادر،خیلی خودتو ناراحت نکن!
از این حرفش انقد عصبانی شدم که بدون اینکه بهش جواب بدم از جام بلند شدم و به سنگر برگشتم.انگار مردم مورچه ن،خیلیا اینجوری تیکه پاره میشن،نباید خودمو ناراحت کنم!
نگاهی به جایی که همیشه میخوابید انداختم و متوجه یه عکس شدم:علی بود و یه دختر خیلی خوشگل و یه پیرمرد و پیرزن.عکس تو مشهد گرفته شده بود.دوباره بغض کردم و همونجا نشستم.
حدود یه ساعت بعد مرتضی سراسیمه وارد شد و گفت:
_بچه ها،هر چه سریعتر باید بریم به سمت غرب،بهمون احتیاج دارن!



ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان، رمان عاشقانه، رمان عشق، رمان جدید، رمان هویت عشق، رمان هویت پنهان،
لینک های مرتبط :

شنبه 17 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل نهم

با اینکه از صبح کاری نکرده بودم جز صاف نشستم ، احساس خستگی می کردم . مریم توی سالن بود .منم رفتم و کنارش نشستم . دلم بدجوری پر بود . بدون اینکه بهش مجال صحبتی بدم شروع کردم تمام گفتگوهای خودم رو با امیر براش تعریف کردن .
مریم – آسمان نکن این کار رو . دلش رو نشکن .
- من ...
مریم – بابا اون بچه کوچولو هم فهمید که داییش داره برای تو می میره . آنوقت تو نشستی اینجا و داری میگی هنوز مطمئن نیستم .
- دست خودم نیست یه چیزی ته دلم داره وول می خوره .
مریم – ببینم مگه تو ازدواج نکردی ، خجالت نمی کشی تو روی شوهرت میگی که می خواهی حساب کاوه رو برسی . دست از سر این پسره ور دار . امیر خودش می تونه حسابش رو برسه . الان دیگه وظیفه اونه .
- یعنی میگی به بهرمند زنگ نزنم ؟
مریم – چرا بزن ولی نه به خاطر کاوه .


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان، رمان عاشقانه، رمان آوای بی قراری، رمان زیبا، رمان جدید، رمان عشق، رمان جذاب،
لینک های مرتبط :

شنبه 10 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل هشتم قسمت دوم

امیر – پس چرا اونجوری با قاطعیت گفتی که بمیری بهتره ؟
- ازش خوشم نمی یاد .
لحن امیر رنگ شیطنت به خودش گرفت :
امیر – از من چی ؟
آروم گفتم :
- تو اصلا با اون قابل مقایسه نیستی . اون یه تن لش بی عرضه است همین .
امیر – واو....یه خورده خودم رو تحویل بگیرم پس .
- امیر ....می خواستم ....می خواستم بگم که ....
امیر – راحت باش . حرفت رو بزن .
- من خودم یه جوری بابا اینا رو راضی می کنم . تو نیازی نیست که امشب با خانواده ات بیای .
امیر – چی می گی تو ؟ اگه نیام که بابات ، پدرت رو در میاره .
خنده ام گرفته بود .
- نگران من نباش ، قلق اونها دست منه .
امیر – ولی من ...
- بابا الان عصبانیه ، یک ساعت دیگه که کمی آرومتر شد می روم و باهاش صحبت می کنم . گفتم که می دونم چطور راضیشون کنم .
امیر – اون بابایی که من دیدم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه .
یه نفس عمیق کشیدم .


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان عاشقانه، رمان عشق، رمان زیبا، رمان آوای بی قراری، آوای بی قراری، رمان عاشقی،
لینک های مرتبط :

شنبه 10 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
رمان آوای بی قراری | رمان | رمان عاشقانه

فصل هشتم قسمت اول

تا در رو بستم چشمم خورد به ماشینی که کمی بالاتر پارک شده بود و شخصی که ازش پیاده می شد . چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم تا به خودم بیام سیلی سنگینی روی صورتم نشسته بود . بعد هم رفت طرف امیر و ....
دوست امیر با سرعت از ماشین من پیاده شد و اومد سمتمون .
- امیر مشکلی پیش اومده ؟
به خودم اومدم و پریدم طرف امیر . دست بابا رو که با رفته بود تا بخوابونه تو صورت امیر تو هوا گرفتم .با التماس گفتم :
- بابا ، لطفا . خواهش می کنم یه دقیقه به من گوش بده .
بابا با عصبانیتی که از چشماش بیرون می زد برگشت سمت من . نگاهش چهار ستون بدنم رو به لرزه انداخت . چنان محکم و با جدیت نگاهم کرد که فهمیدم کارم تمومه و فاتحه ام خونده است .داد بابا رفت هوا .
بابا – تو یکی خفه شو . نمی خواهم صدا تو بشنوم .
امیر که شنید من دارم می گم بابا ، رنگش پرید . حالت تدافعی که به خودش گرفته بود رو پس زد و با سری پایین افتاده ایستاد . این وسط دوستش هم دست بردار نبود .
- امیر این هم سوئیچ ماشین اگه مشکلی هست من بمونم .
بابا یه نگاهی به دوستش کرد
بابا – این سوئیچ مال کیه ؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : آوای بی قراری، رمان، رمان عاشقانه، رمان آوای بی قراری، رمان عشق، رمان عاشقی،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 8 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل هفتم قسمت دوم

- هیچی نگفتم . فقط از ذوقم گل رو گرفتم ....و انداختم زمین و زیر پام حسابی لهش کردم . در تمام طول مدتی که این کارها رو می کردم هم زل زده توی چشماش . مریم – واااای قیافه کاوه دیدنی بوده پس . - اره ، شبیه اژدهای خفته شده بود. مریم غش غش خندید و منم از یادآوری اون صحنه عصبانی نگاهش کردم حرصم رو سر در خالی کردم و با تمام توانم اونو کوبیدم . از صدای کوبیده شدن، مریم سرآسیمه با یه کتاب توی دستش از اتاقش پرید بیرون . از عصبانیت داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم . وسط سالن می چرخیدم و هی غر غر می کردم . - اگه دستم بهت برسه ، با همین دستهام خفه ات می کنم . می کشمت ....روانی ...دیوانه ....این یه دیوانه روانی و خطرناکه که ول چرخیدنش برای سلامت روانی جامعه مضرره ، باید بگیرنش و بندازنش توی تیمارستان . مریم – آسما چی شده ؟ امیر کاری کرده ؟ - دلم می خواهد خرخره اش رو بجوم . مریم – مگه تو و امیر این ساعت با رئیس بیمارستان .....قرار نداشتید ؟ - چرا داشتیم ولی یه دیوانه نذاشت بریم . مریم دستم رو گرفت و نشوند . مریم – یه دقیقه آروم بگیر ببینم . چند تا نفس عمیق بکش . چشمهامو بستم و نفس عمیق کشیدم . مریم – خوب حالا تعریف کن چی شده که اینقدر از دست امیر ناراحت شدی !!!! چشمهامو باز کردم و با تعجب به مریم نگاه کردم .


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان آوای بی قراری، رمان عاشقانه، رمان عشق، رمان زیبا، رمان جدید عاشقانه، رمان احساسی،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 8 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل هفتم قسمت اول

توی اون جمع فقط مهتاب خانم رو می شناختم . نمی دونم به این خاطر بود یا نه ولی ناخودآگاه نگاهم کشیده شد طرفش . همین باعث شد که اون شروع کنه به حرف زدن . مهتاب – خیلی خوش اومدی آسمان . - متشکرم . مهتاب – اینها خواهرهام هستند . و ایشون هم عمه خانم ، بزرگ فامیلمون . با پوزخندی به عمه خانم نگاه کردم و رو به مهتاب گفتم : - همون عمه خانمی که مریض بودند و بلافاصله بعد از عقد فوت کردند دیگه ؟ با این حرف من عمه خانم یه تکون عصبی به خودش داد و غضبناک نگاهم کرد . خواهرها هم با چشمهایی از حدقه در اومده داشتند نگاهم می کردند . مهتاب – می دونم که بهت بد کردیم . شاید نشه جبران کرد ولی من هر کاری که از دستم بربیاد می کنم . - من نیاز به جبران شما ندارم . در واقع کاری که برادرتون کرد غیر قابل جبرانه . با این حرف من و با بردن اسم برادر ، مهتاب که انکار آماده گریه بود شروع کرد به هق هق کردن . جالب بود حتی گریه اش هم با کلاس و اعیانی بود .نمی دونم چرا اون لحظه این فکر اومد به ذهنم . مهتاب – می دونم ، باور کن که این چند سال منم یه خواب خوش نداشتم . یه آب خوش از گلوم پایین نرفت . هر اتفاقی که می افتاد با خودم می گفتم از آه و نفرین اون دختر بی گناهه . نمی دونم چرا اون لحظه اینقدر بی احساس و سنگ دل شده بودم . - شما و برادرتون حتی لایق لعن و نفرین هم نبودید . عمه خانم مثل شیر غرید . عمه – بسه دیگه . هر چی دوست داشتی بارمون کردی . از دیوار مردم که بالا نرفتیم ، قتل که نکردیم . پسرمون یه زن دیگه هم گرفته . - بله راست می گید . حق با شماست . ولی این پسرتون بعد از گرفتن یه زن دیگه کدوم جهنمی گم و گور شد ؟ میشه بگید ؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان، رمان عاشقانه، رمان آوای بی قراری، رمان عشق، رمان عشقی،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل ششم قسمت دوم

تا پامو گذاشتم توی محوطه حرم نمی دونم چی شد که شروع کردم به گریه کردن . اشکام بی صدا روی صورتم روان بودن . هر چی جلوتر می رفتم اون حس قوی تر می شد . یه حس معنوی خاصی بود . انکار که سرامیک های کف حیاط هم به آدم خوش آمد می گفتن و آرامش می دادند . وارد صحن حرم شدیم . مثل همیشه غوغایی بود .
سعی نکردم خودم رو برسونم به ضریح از همون جا هم می شد زیارت کرد . به یکی از ستون های رو به ضریح تکیه دادم و اجازه دادم تا اشکام هر چی که توی دلم هست رو بریزن بیرون . آروم زیر لب زمزمه می کردم .
- یا امام هشتم ، به تو پناه آوردم . تو تقاص این دل شکسته منو بگیر . ...نه نه نمی خواهم نفرینش کنم . نمی خواهم بلایی سرش بیاد فقط همین که بفهمه به من بد کرده برام کافیه . مگه گناه من چی بود . هر بار خودم رو گول می زدم که منتظرش نیستم ولی یه جاهایی ته دلم منتظرش بودم ....... این انصاف نبود ....
آنقدر گریه کرده بودم که پاهام هم توان نداشتن . مریم تمام مدت کنارم بود و اونم پا به پای من اشک می ریخت . با اینکه دختر شاد و شوخی بود ولی می دونست که کی باید سکوت کنه و چه وقت حرف بزنه .
تا دید دارم روی زمین ولو می شوم دستم رو گرفت و منو برد جایی که کمی خلوت تر بود . بدون هیچ حرفی زیارتنامه رو داد دستم و خودش هم شروع کرد به خوندن .
وقتی زیارتنامه رو تموم کردم یه آرامشی توی دلم بود . بدون اینکه مریم بخواهد یا چیزی بگه ، خودم شروع کردم به حرف زدن .
- همیشه توی این سه سال و خورده ای به خودم تلقین می کردم که همه چی بین من و اون تموم شده . حتی اگه برگرده هم دیگه تحویلش نمی گیرم . دیگه غلامرضایی وجود نداره . برای من مرده . ولی امروز فهمیدم که تمام مدت داشتم خودم رو گول می زدم .
هق هق گریه ام بلند شد دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا صدام بالا نره .
مریم – اگه اذیتت می کنه نگو . من فقط میخواستم کمی شوخی کرده باشم تا حال و هوات عوض بشه .


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان عاشقانه، رمان آوای بی قراری، رمان عشق، رمان زیبا، رمان احساسی،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 6 فروردین 1392 :: نویسنده : علیرضا
فصل ششم قسمت اول

مریم – آسمان بگیر اینو بخور . تو چت شد یه دفعه . من فقط یه سوال پرسیدم ازت .
به سختی تونستم زبونم رو بچرخونم .
- مریم...تو...تو ...فکر می کنی خودشه باشه ؟
مریم – نه . من گفتم هر احتمالی رو در نظر بگیریم .
- عکس هایی که ازش دارم با بقیه مدارکم توی صندوق امانات بانکه .
مریم – خیلی خوب نمی خواهد اینقدر هول کنی . فردا با هم میریم و جریان روشن میشه .
- نه من نمی تونم بیام . اگه خودش باشه چی ؟
مریم – خیلی بهتر . انوقت دو نفری می چسبیم از خرخره اش که چرا یه همچین غلطی کرده . تو نگه اش می داری و من می زنمش .
توی سکوت داشتم به حرفهای مریم گوش می کردم . گوش کردن که چه عرض کنم ، تو خودم غرق بودم . اگه واقعا خودش باشه من باید چیکار کنم . ......
مریم – آسمان ، آسمان ....هی خانمی ...حواست به من هست یا نه . یک ساعته دارم خودم رو می کشم که بلکه تو یه لبخند بزنی
- ببخشید مریم من حالم خوش نیست میرم استراحت کنم .
بلند شدم و افتان و خیزان خودم رو به اتاق رسوندم . یه جورهایی داشتم فکر میکردم که قیافه اش تغییر کرده یا نه یا اینکه تا حالا کجا بوده ......
سعی کردم چهره اش رو تجسم کنم . چشم هامو بستم و تنها چیزی که اومد تو ذهنم او صورت زیباش بود با اون لبخند قشنگش . وقتی چشمهامو باز کردم از حرص چراغ خواب کوچیک کنار تختم رو پرت کردم به دیوار . با برخوردش صدای بلندی داد و چراغ خواب تکه تکه شد .
سرم رو گذاشتم روی زانوهام و شروع کردم به گریه . مریم آشفته و سراسیمه وارد اتاق شد .
مریم – آسمان . خوبی تو . ببینمت .
سعی کرد سرم رو بلند کنه و مانع از گریه کردنم بشه .
مریم – خدا منو بکشه . واااای . ببینم با حرف من این همه بهم ریختی . بابا من گفتم شاید .
سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم . چشماش پر از اشک بود . نمی دونم چه طور شد که خودم رو انداختم توی بغلش .
مریم – آسمان ، تو دختر قوی هستی . بر فرض که خودش باشه . دیگه چیکار میتونه بکنه . اصلا بگو ببینم مشخصات ظاهریش چطوری بود . قد بلند بود یا قد کوتاه . چه می دونم رنگ پوستش و چشماش .
وقتی دید من جوابی بهش نمی دهم ادامه داد .


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان، 
برچسب ها : رمان، رمان عاشقانه، رمان احساسی، رمان عشق، رمان آوای بی قراری، رمان عاشقی،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


در اینترنت دونبال چی هستی سرگرمی زود بیا ببین چه خبره اینجا

مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
شما کدوم موضوع را بیشتر دوست دارید ؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic